گروه زبان و ادبیات فارسی استان کردستان
کۆڕی زمان و ئەدەبی فارسی پارێزگای کوردستان(دایەرەی فێرکاری و پەروەردە کردن)
درباره وبلاگ


وقتی رمانی را برمی دارید بخوانید، مطمئنید که خیالی است اما وقتی یک سیاستمدار حرف می زند ادعا می کند که خیالی حرف نمی زند. سیاستمداران هم مثل نویسنده ها به خوبی می دانند که راحت می شود واقعیت ها را تغییر داد. می شود آن ها را تغییر داد یا شکلشان را عوض کرد. به هر شکل ممکنی. هر دو این قضیه را به خوبی می دانند و به همین خاطر است که همیشه سیاستمدارها و داستان نویس ها آبشان از یک جوی نمی رود. ص. 78
کتاب دوازده به علاوه یک( منبع آزمون آنلاین کتابخوانی سال 1398

مدیر وبلاگ : گروه زبان و ادبیات فارسی استان کردستان

از استادان:    دکتر کوروش صفوی

قلم صنع

        اجازه دهید او را استاد بنامم. نه به این خاطر که دانش و معلوماتش مبهوت­ کننده است. نه به این خاطر که وقتی سخن می­گوید، حرفهایش تازه اند. نه به این خاطر که وقتی به سراغ ادب فارسی می­رود، آنچه می­گوید برگرفته از تحلیل است. از این استادها چندتایی سراغ دارم. ولی فرقی میان او و دیگران است که فقط در یک ضرب المثل شنیده بودم که همیشه می­گفتند: درخت هرچه پربارتر، خمیده تر. اجازه دهید او را به این خاطر استاد بنامم و از معرفتش سخن بگویم.

       پیش از آمدن به هند و معلّمی در گروه زبان و ادب فارسی دانشگاه دهلی، دکتر شریف ­حسین قاسمی را می­شناختم. نام این بزرگ را شنیده بودم.، ولی زیارتش نکرده بودم. بار نخست که او را دیدم، در دفتر گروه بود. از من چند سالی بزرگتر. مرا بغل کرد و مانند ایرانی­ها بوسید.

 فارسی را مثل من حرف می­زند و گاه واژه­ هایی را به کار می­برد که من بیچاره باید به سراغ فرهنگ لغت بروم و معنی­اش را از مرحوم دهخدا بپرسم. اوّل فکر کردم ایرانی است. نامش که این طور است. ولی فروتن است. آنقدر فروتن که حس کردم نمی ­تواند ایرانی باشد. با خودم مقایسه اش کردم. من که نصف او نیز نیستم. وقتی راه می­روم، می­خواهم همه بدانند این همه سواد چطور خودش را حرکت می­دهد. کنار هم نشستیم و حرف زدیم. همان لحظۀ اوّل فهمیدم پیشش چقدر حقیرم. معلوماتش بی ­نظیر بود. دلم می­خواست برایم حرف بزند. حسودی­ ام می­ شد. آنقدر می­دانست که مرا عذاب می­داد. ایران را از من ایرانی بهتر می­شناخت. جاهایی را از کشور من دیده بود که من حتّی اسمشان را نشنیده بودم. تا نزدیک ظهر با هم نشستیم. دلم نمی­ خواست برود. ولی باید می­رفت. کاسکتش را  برداشت، خداحافظی کرد و رفت. آره، فهمیدم که با موتور سیکلت می­ آید و می­رود. از خودم خجالت می­کشیدم. یادم می­ آید وقتی استاد شده ­بودم، همین چند وقت پیش، دلخور بودم که جرا برای بردنم به دانشگاه هلیکوپتر نفرستاده ­اند!

یک ماهی گذشت و فرصتی پیش ­آمد تا با او به کلکته بروم. کنفرانسی در کلکته که به همّت همکاران گروه زبان و ادب فارسی آن دیار برگزار  می­شد. برای نخستین بار پای سخنرانی ­اش نشستم. از عرفان می­گفت و آرای عرفا را طبقه­ بندی می­کرد. به فارسی حرف می­زد. بهان ه­ای نداشتم که بگویم به انگلیسی یا اردو یا هندی سخن می­ گوید و نمی ­فهمم. فارسی می­ گفت و دربارۀ مساعی­ ای حرف می ­زد که نمی­ فهمیدم. نشسته بودم و نگاهش می­ کردم. از معلوماتش کلافه شده­ بودم. تمام پرسش­ها را با حوصله جواب داد. حتّی پرسش­هایی که بی­ مورد و بی­ محتوا بود. برای هر صحبتش دلیل می­ آورد. به منابع مختلف ارجاع می­ داد. از آن روزها، حدود یک سال می­ گذرد. او را همیشه می­ شود در دانشکده دید. با خورشید می­ آید و با خورشید می­ رود. در هر جلسۀ علمی­ ای از همه زودتر می ­آید و از همه دیرتر می­ رود. شاید به این خاطر که دست کم به من یاد دهد، چطور می­ شود یک عمر دانشجو بود و دانشجو ماند.

از پژوهش­هایش مطلبی نمی ­نویسم. می­ دانم که حتماً در این مجموعه فهرستی از کارهایش را معرّفی می ­کنند. برای جمع­ کردن مقاله­ هایش، کتاب­هایش، جایزه ­هایش، تقدیرنامه­ هایش و هزاران نوشته­ ای که راهنمای شاگردانش بوده، یک کتابخانۀ بزرگ لازم است. ولی اینها مهم نیستند. آنچه مهم است، خود اوست که با خورشید می­ آید و با خورشید می­ رود. با خنده می ­آید و با خنده می­ رود. خنده­ اش یادآور هزاران درس است و حضورش نشانگر این حقیقت که خطا بر قلم صنع نرفت.                                      صص. 179-181


 





نوع مطلب : اخبار گروه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات